وات ایف؟
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 1:45
اگر خوابم یادم میامد. آخ اگر میشد دوباره سرم را به بالشتم بکشم و ته مانده رویاهایم را بردارم. همانجوری که بابا نان بربری تازه را میکشد به کف ماهیتابه چرب و چیلی نیمرو صبحگاهی و در جواب "اییی نکن این کارو رامین!" مامان میگوید "مزه ش به همینه سارا خانوم!" اگر میشد مزه خوابم را از بالشتم بردارم و به دن...
سه نقطه های عزیز
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 1:45
....... عزیز و گرامی زبان من قاصر است از گفتن خوبی ها و لطفهایی که شما از روز اولی که چشممان بهم افتاد، در حق من داشته اید. ولی این روزها و این ماهها. روزها و ماههای عجیبیست. میگویم عجیب چون نمیشناسمش، چون هر روز غافلگیرم میکند. هر روز با چشم های گ
پانزده. طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:42
مگر میشود؟ مگر میشود بیشتر از یک حدی احمق بود؟ مگر میشود که اینقدر با دقت و ریزبینی و سلیقه ی مثال زدنی، زندگی اش را بقچه کند، بگذارد توی طبق اخلاص و پرتش کند توی آتش و تا مطمئن نشده که خوب سوخته و خاکستر شده، دست از باد زدن و هیزم تازه ریختن برندارد؟ مگر میشود انقدر راحت بزنی زیر میز بازی و خودت را...
16. ت.ب.ا.ه.... ا.ن.ت.ه.ا.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:42
تمامی ندارد. این دور تزلزل تمامی ندارد. این چاله ها و چاه ها و دره ها و سیاهچاله هایی که یکی پس از دیگری جاگیر و پاگیر و نمک گیرم میکنند. این رنج روزمره روز افزون. این گند مستمری که خودم با دستهای خودم به زندگی ام میزنم. + نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت 21:41 توسط یافا |
17.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:42
کیو دارم گول میزنم؟ وبلاگی که من توش مینویسم به جز سیاه رنگ دیگه ای نمیتونه باشه. بالاخره با خودم کنار اومدم و قالب رو به رنگ قالب وبلاگم درآوردم، بین سفید و سیاه، همیشه سیاه رنگ من بوده. پس خداحافظ سفیدی و سلام سیاهی. پ.ن: صدای پشیمون و بغض آلود و شرمنده ش وقتی میگفت "دلم برات سیاه شده"، تا آخر عمر...
چهارده. wtf?
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 2:41
وحشت میکنم، وحشت میکنم از حجوم ناگهانی این همه اشک به صورتم. هنوز به دقیقه نکشیده، صدای هق هق ام بلند میشود و قطره های اشک پشت سر هم از بینی ام چکه میکند، در به در دنبال دستمال میگردم، پیدا نمیکنم پس دوباره پناه میبرم به دستمال های پخش و پلای نیمه خیس باقی مانده از راند قبلی.
دوازده. how long
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
غوطه میخورم، غرق نمی شوم. تماشا بس نیست؟ کی تمامش میکنی؟
سیزده.
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:44
عنم میگیرد از شما و استوری ها و عکس های یهویی خوشحال و شاد خندانتان. از شماها که بلدید خوشبخت باشید، خودتان را خوشحال کنید، خوشحالیتان را انتشار دهید و بکنیدش توی چشم بقیه. من ولی عادت کرده ام به چس ناله. به دیدی چجوری به فاک رفتم؟ و چه افسردۀ لایق ترحمی هستم؟ و چطور در زندگی زخم هایی هست که جر و وا...
یازده. شما زامبی های بی شاخ و دم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 13:41
نمیخواهم بگویم که همیشۀ خدا دختر خوبۀ قصه بوده ام. مسلما خیلی از جاها آگاهانه ستمگر بوده ام، قطعا خیلی وقتها شلاق ظلم به دست گرفته ام و کسانی را به شدت نواخته ام. اما با این حال دیگرانی که ناخودآگاه ظالم و ستمگرند و مثلا "اقتضای طبیعتشان این است" و "دست خودشان نیست" را نه تنها بیگناه نمیدانم که ذاتا...
ده. Fucking26
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 3:20
باید دوباره پانزده ساله شوم، باید دوباره سرم را فرو کنم توی لاک خودم و از نو شروع کنم به کشف کردن، از درد زیر شکم و ماتیکهای یواشکی و چشمکهای راه مدرسه بگیر تا همسایه ها و کلیدر و علویه خانم. باید اینبار سربلند بیرون بیایم.
صفر
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
گفتن که ندارد، قرار نبود همیشه دور بمانم. بالاخره یک روزی باید مینشستم روی همین صندلی چرم سیاه و نوشتن را از سر میگرفتم. بالاخره باید یک روزی قوز میکردم رو به روی این لپتاپ دل مشکی و رقص انگشتهایم روی کیبورد را تماشا میکردم. بالاخره باید یک روزی میزدم وسط هدف، توی بلاگ"فا"، یا"فا" را به دنیا میاوردم...
یک. I'll be there soon
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
باید بازگشت. باید مرد بود و به اشتباهات اعتراف کرد. باید به گذشته چشم دوخت و حسرت خورد. باید مدام زیر لب تکرار کرد که " حیف! چه خوب بودم، چه پر کار بودم، چه خوشحال..". باید آنقدر حسرت بخوری و با مف آویزان و چشم های پف کرده ی قرمز، های های گریه کنی که تمام شوی، که ته بکشی و آماده. خوب که خودت را چِلا...
دو. به مرادش ز قریبی به وطن باز رسان
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
شهر هرت که نیست فا جان. خدا جای حق نشسته است . بالاخره این بیست و پنج سال سرگردانی و بغض و بلاتکلیفی، نتیجه ای، دلیلی، چیزی دارد.
سه. چشمهایش
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
برق چشمهایش موقع دیدنم دیدنی بود.
چهار.
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
یادمان نرود، یادمان نرود شبهایی را که از فرط بغض خوابمان نبرده. شبهایی که تا صبح دنده به دنده شدهایم، ناخن جویده ایم و زیر لب حرف زدهایم. یادمان نرود که آدمها هر قدر هم پارۀ تن و رفیق گرمابه و گلستان و عاشق سینه چاک، زخم میزنند. زخم میزنند و هیچ هم حالیشان نیست که شما را هاج و واج در بهت و سرگردانی ...
پنج.
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
چه میتوانم بخواهم بجز ساعتها نشستن و زل زدن به آن لکۀ قهوهای رنگ کوچک و کمرنگ که در قوس گردنت نشسته، با هر نفس آسوده ات تکانی به خودش میدهد و برایم شیشکی میبندد؟ او داردت و، من نه.
شش.
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
من خواهر ندارم. تمام. 28/3/95 پ.ن. کی یاد میگیرم؟ کظم غیض را میگویم. کی یاد میگیرم کمی باید صبور بود برای رسیدن و شدن و به دست آوردن؟ ....زود شاید.
هفت. ناقوس مرگ
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
گفته بودم؟ صدای افتادن سیمان خیس روی سنگ لحد، حول انگیز است.
هشت. من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
نیم ساعت است که با یک لبخند پت و پهن و دماغ قرمز نشستهام روی تختم، نگاهم را دوختهام به صفحۀ گوشی و نقل بی عیب و ایرادت را از داییام، وقتی یک پسربچۀ هفت سالۀ تازه محصل، با کولهپشتی آبی آسمانی و موهای بور لخت بود، میخوانم، پسربچهای که تا مدتها به مدرسه نمیرفت، مگر اینکه مادر و میلهای بافتنیاش، انتهای ...
نه. فرهادم
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:20
پسردار که شدم، اسمش را فرهاد میگذارم. چه کسی بهتر از پسر تو که فرهاد خوانده شود، که تیشه به دست بار بیاید، که عاشقی را پیش بابایش مشق کند....