نیم ساعت است که با یک لبخند پت و پهن و دماغ قرمز نشستهام روی تختم، نگاهم را دوختهام به صفحۀ گوشی و نقل بی عیب و ایرادت را از داییام، وقتی یک پسربچۀ هفت سالۀ تازه محصل، با کولهپشتی آبی آسمانی و موهای بور لخت بود، میخوانم، پسربچهای که تا مدتها به مدرسه نمیرفت، مگر اینکه مادر و میلهای بافتنیاش، انتهای کلاس نشسته باشند.
تصدقت گردم، قربان آن خندههای از ته دلت بروم من. آخر چرا زودتر دستگیرم نشده بود؟ منی که بیست و شش سال تمام سر میز صبحانه و نهار و شامی نشستهام که تو در راس میز بودهای، تو و خاطرات پرجزئیاتت که گاهی هم با بی حوصلگی و به بهانۀ تکراری بودن، از گوش دادنشان شانه خالی کردهام. خاطرات پسربچهای کچل و ریز نقش که مینشست روی آن تپۀ دور، که انگار کسی در پرت ترین نقطۀ جهان هستی کاشته بودش. ساعتها نشستن و نشستن و زل زدن به کوه سبزی که زندگی آن طرفش جریان داشت. ساعتها نشستن و نشستن و خیالبافی کردن، برای شکستن این حصار سبز.
کاش بیاید آن روزی که قسمتی از خاطرات تمام نشدنیات را جایی بخوانم، جایی بنویسی. با قلم خودت. همان قلمی که خواندش مو را به تنم راست میکند که چقدر شبیهیم که چقدر شبیه هم مینویسیم. انگارکه من قلمم را، قلم رقصانم را از دستهای زمخت تو قرض کرده ام بابا.
پ.ن. به بابایم، به حاج آقای همیشۀ خدا خوشحال و شاد و خندانی که هنوز چشمهای سبز پسرکی کچل و ریزنقش با لباسهای کهنۀ گل و گشاد روی صورت آفتاب سوختهاش میدرخشد. به بابایم و همۀ خیالبافیهای شاعرانهاش.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم