خرید بک لینک

مگر میشود؟ مگر میشود بیشتر از یک حدی احمق بود؟ مگر میشود که اینقدر با دقت و ریزبینی و سلیقه ی مثال زدنی، زندگی اش را بقچه کند، بگذارد توی طبق اخلاص و پرتش کند توی آتش و تا مطمئن نشده که خوب سوخته و خاکستر شده، دست از باد زدن و هیزم تازه ریختن برندارد؟ مگر میشود انقدر راحت بزنی زیر میز بازی و خودت را بیشتر از قبل انگشت نمای خاص و عام کنی؟ اصلا خام و عام به درک، به جهنم. خودت چی؟ آن زندگی جزغاله شده ی قابل ترحم چه گناهی دارد؟ انگار که با سرعت هرچه تمام تر به سمتی میرود که در مسابقات بین المللی " کی بیشتر در زندگانی اش ریده؟" قهرمان قهرمانان شود.

از من به شما نصیحت، چندتایی آدم را توی زندگی تان نشان کنید. هر از گاهی خبری بگیرید ازشان، ببینید که مشغول چه کاری هستند، سعی کنید از جزئیات سبک و سیاق زندگی شان اطلاعات دقیقی کسب کنید. خوب گوشهایتان را تیز کنید، زنگ خطر را که شنیدید، نقشهی عرض های جغرافیایی و نصف النهارهایی که جهان را تقسیم میکنند را دستتان بگیرید. و بعد خم شوید، بندهای کتانی تان را سفت کنید و یک عرقگیر ببندید به پیشانیتان، حالا تا آنجایی که جان در بدن دارید، بدوید، دو تا، چهار تا، هجده تا پای دیگر هم قرض کنید و دور شوید، تا وقتی که 180 درجه از نقطه ی ایستادنشان دور نشده اید، پشت سرتان را نگاه نکنید، نفس تازه نکنید، نایستید.

پ.ن. دروغ نمیگویم. تنم لرزید. پیگیر پاهای اجاره ای هستم. پشت سرم آب بریزید، قل هو الله و اسپند و رد کردنم از زیر قرآن یادتان نرود. باید حالا حالاها بدوم.


برچسبها: آدمها, روزننوشت, نعمتهای خدا, To do list
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 8:29 توسط یافا |

برچسب: پانزده,طایر,فکرش,دام,اشتیاق,افتاده,بود, نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:42

صفحه بندی