اگر خوابم یادم میامد. آخ اگر میشد دوباره سرم را به بالشتم بکشم و ته مانده رویاهایم را بردارم. همانجوری که بابا نان بربری تازه را میکشد به کف ماهیتابه چرب و چیلی نیمرو صبحگاهی و در جواب "اییی نکن این کارو رامین!" مامان میگوید "مزه ش به همینه سارا خانوم!" اگر میشد مزه خوابم را از بالشتم بردارم و به دندان بگیرم. آخ اگر میشد.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
تمامی ندارد. این دور تزلزل تمامی ندارد. این چاله ها و چاه ها و دره ها و سیاهچاله هایی که یکی پس از دیگری جاگیر و پاگیر و نمک گیرم میکنند. این رنج روزمره روز افزون. این گند مستمری که خودم با دستهای خودم به زندگی ام میزنم.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
وحشت میکنم، وحشت میکنم از حجوم ناگهانی این همه اشک به صورتم. هنوز به دقیقه نکشیده، صدای هق هق ام بلند میشود و قطره های اشک پشت سر هم از بینی ام چکه میکند، در به در دنبال دستمال میگردم، پیدا نمیکنم پس دوباره پناه میبرم به دستمال های پخش و پلای نیمه خیس باقی مانده از راند قبلی.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
غوطه میخورم، غرق نمی شوم.
تماشا بس نیست؟ کی تمامش میکنی؟
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
برچسب: سیزده بدر,سیزده آبان,سیزده بدر مبارک,سیزده رجب,سیزده فیلم,سیزده بدر شعر,سیزده آبان داروخانه,سیزده بدر عکس,سیزده بدر تاریخچه,سیزده هفته بارداری,
نویسنده: رها مقدم

نمیخواهم بگویم که همیشۀ خدا دختر خوبۀ قصه بوده ام. مسلما خیلی از جاها آگاهانه ستمگر بوده ام، قطعا خیلی وقتها شلاق ظلم به دست گرفته ام و کسانی را به شدت نواخته ام. اما با این حال دیگرانی که ناخودآگاه ظالم و ستمگرند و مثلا "اقتضای طبیعتشان این است" و "دست خودشان نیست" را نه تنها بیگناه نمیدانم که ذاتا پست میشمارمشان.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
باید دوباره پانزده ساله شوم، باید دوباره سرم را فرو کنم توی لاک خودم و از نو شروع کنم به کشف کردن، از درد زیر شکم و ماتیکهای یواشکی و چشمکهای راه مدرسه بگیر تا همسایه ها و کلیدر و علویه خانم.
باید اینبار سربلند بیرون بیایم.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
گفتن که ندارد، قرار نبود همیشه دور بمانم. بالاخره یک روزی باید مینشستم روی همین صندلی چرم سیاه و نوشتن را از سر میگرفتم. بالاخره باید یک روزی قوز میکردم رو به روی این لپتاپ دل مشکی و رقص انگشتهایم روی کیبورد را تماشا میکردم. بالاخره باید یک روزی میزدم وسط هدف، توی بلاگ"فا"، یا"فا" را به دنیا میاوردم و بازی را از سر میگرفتم.
برچسب: صفر,صفر شخصی,صفرا,صفرا چیست,صفر ایرانپاک,صفر عاشقی,صفر گلردی,صفر کشکولی,صفر على اليسار,صفرا بر,
نویسنده: رها مقدم
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
شهر هرت که نیست فا جان. خدا جای حق نشسته است . بالاخره این بیست و پنج سال سرگردانی و بغض و بلاتکلیفی، نتیجه ای، دلیلی، چیزی دارد.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
برق چشمهایش موقع دیدنم دیدنی بود.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم
یادمان نرود، یادمان نرود شبهایی را که از فرط بغض خوابمان نبرده. شبهایی که تا صبح دنده به دنده شدهایم، ناخن جویده ایم و زیر لب حرف زدهایم. یادمان نرود که آدمها هر قدر هم پارۀ تن و رفیق گرمابه و گلستان و عاشق سینه چاک، زخم میزنند. زخم میزنند و هیچ هم حالیشان نیست که شما را هاج و واج در بهت و سرگردانی و ناباوری فرو برده اند.
برچسب: چهار قل,چهارشنبه سوری,چهار جوک,چهار تخمه,چهار فصل,چهار شگفت انگیز,چهار برگ,چارتار,چهار میثاق,چهار اثر از فلورانس,
نویسنده: رها مقدم