
باید بازگشت. باید مرد بود و به اشتباهات اعتراف کرد. باید به گذشته چشم دوخت و حسرت خورد. باید مدام زیر لب تکرار کرد که " حیف! چه خوب بودم، چه پر کار بودم، چه خوشحال..". باید آنقدر حسرت بخوری و با مف آویزان و چشم های پف کرده ی قرمز، های های گریه کنی که تمام شوی، که ته بکشی و آماده. خوب که خودت را چِلاندی، فین آخر را توی کپۀ دستمال کاغذی های مچاله ی کنار تختت بکنی و از جا بلند شوی، تمام دستمال کاغذی های مچالۀ عالم را به سطل آشغال بسپاری، شال و کلاه کنی و بازگردی. بازگردی به همان جایی که بودی، به همان حالی که داشتی، به همان "فا"یی که بودی.
برچسب:
نویسنده: رها مقدم