....... عزیز و گرامی
زبان من قاصر است از گفتن خوبی ها و لطفهایی که شما از روز اولی که چشممان بهم افتاد، در حق من داشته اید. ولی این روزها و این ماهها. روزها و ماههای عجیبیست. میگویم عجیب چون نمیشناسمش، چون هر روز غافلگیرم میکند. هر روز با چشم های گرد و گوشهای تیز و دست های لرزان منتظرم که چیری بر من فرود آید و اینبار کار را یکسره کند و خلاصم کند از این حیرانی مداوم.
.... عزیز و گرامی، انگار خیلی چیزها از من پر کشیده، یکی اش رقصیدن انگشتهایم روی صفحه کیبورد است و ساختن داستان و نوشتن چیزی که خواندنش به لعنت خدا بیارزد. انگار که نوشتن مرا بوسیده و به کناری پرت کرده باشد. مثل معشوقه ای که بضاعت زیادی برای سرگرم کردن مصاحبش ندارد، بضاعت زیادی برای سرگرم کردن مصاحبم ندارم.
از بودن در کنار شما و دیگر دوستان لذت زیادی میبرم. اما چه کنم که مدتهاست از نوک انگشت های جوهری ام چیزی چکه نکرده و دیدن هر هفته شما هم خوشحالم میکند و هم غمگین. اجازه دهید این روزهای بیایند و بروند. اگر توانستم خودم را از زیر این آواری که همچنان میبارد زنده بیرون بکشم، باز هم میبینمتان.
یافا
برچسب:
نویسنده: رها مقدم