یافا

متن مرتبط با «پنج به علاوه یک» در سایت یافا نوشته شده است

پانزده. طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

  • نیلوبلاگ

    مگر میشود؟ مگر میشود بیشتر از یک حدی احمق بود؟ مگر میشود که اینقدر با دقت و ریزبینی و سلیقه ی مثال زدنی، زندگی اش را بقچه کند، بگذارد توی طبق اخلاص و پرتش کند توی آتش و تا مطمئن نشده که خوب سوخته و خاکستر شده، دست از باد زدن و هیزم تازه ریختن برندارد؟ مگر میشود انقدر راحت بزنی زیر میز بازی و خودت را بیشتر از قبل انگشت نمای خاص و عام کنی؟ اصلا خام و عام به درک، به جهنم. خودت چی؟ آن زندگی جزغاله شده ی قابل ترحم چه گناهی دارد؟ انگار که با سرعت هرچه تمام تر به سمتی میرود که در مسابقات بین المللی " کی بیشتر در زندگانی اش ریده؟" قهرمان قهرمانان شود. از من به شما نصیحت، چندتایی آدم را توی زندگی تان...

    ادامه مطلب
  • یک. I'll be there soon

  • نیلوبلاگ

    باید بازگشت. باید مرد بود و به اشتباهات اعتراف کرد. باید به گذشته چشم دوخت و حسرت خورد. باید مدام زیر لب تکرار کرد که" حیف! چه خوب بودم، چه پر کار بودم، چه خوشحال..". باید آنقدر حسرت بخوری و با مف آویزان و چشم های پف کرده ی قرمز، های های گریه کنی که تمام شوی، که ته بکشی و آماده. خوب که خودت را چِلاندی، فین آخر را توی کپۀ دستمال کاغذی های مچاله ی کنار تختت بکنی و از جا بلند شوی، تمام دستمال کاغذی های مچالۀ عالم را به سطل آشغال بسپاری، شال و کلاه کنی و بازگردی. بازگردی به همان جایی که بودی، به همان حالی که داشتی، به همان "فا"یی که بودی....

    ادامه مطلب
  • دو. به مرادش ز قریبی به وطن باز رسان

  • نیلوبلاگ

    شهر هرت که نیست فا جان. خدا جای حق نشسته است . بالاخره این بیست و پنج سال سرگردانی و بغض و بلاتکلیفی، نتیجه ای، دلیلی، چیزی دارد....

    ادامه مطلب
  • پنج.

  • نیلوبلاگ

    چه میتوانم بخواهم بجز ساعتها نشستن و زل زدن به آن لکۀقهوهای رنگ کوچک و کمرنگ که در قوس گردنت نشسته،با هر نفس آسوده ات تکانی به خودش میدهد و برایم شیشکی میبندد؟ او داردت و، من نه....

    ادامه مطلب
  • هشت. من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

  • نیلوبلاگ

    نیم ساعت است که با یک لبخند پت و پهن و دماغ قرمز نشستهام روی تختم، نگاهم را دوختهام به صفحۀ گوشی و نقل بی عیب و ایرادت را از داییام، وقتی یک پسربچۀ هفت سالۀ تازه محصل، با کولهپشتی آبی آسمانی و موهای بور لخت بود، میخوانم، پسربچهای که تا مدتها به مدرسه نمیرفت، مگر اینکه مادر و میلهای بافتنیاش، انتهای کلاس نشسته باشند. تصدقت گردم، قربان آن خندههای از ته دلت بروم من. آخر چرا زودتر دستگیرم نشده بود؟ منی که بیست و شش سال تمام سر میز صبحانه و نهار و شامی نشستهام که تو در راس میز بودهای، تو و خاطرات پرجزئیاتت که گاهی هم با بی حوصلگی و به بهانۀ ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    پنج ستاره | پنج عصر | پنج تن آل عبا | پنج سرباز ایرانی | پنج انگشت | پنج حلقه المپیک | پنج به علاوه یک | پنج کیلومتر تا بهشت | پنج وارونه | پنج دری