چه میتوانم بخواهم بجز ساعتها نشستن و زل زدن به آن لکۀقهوهای رنگ کوچک و کمرنگ که در قوس گردنت نشسته،با هر نفس آسوده ات تکانی به خودش میدهد و برایم شیشکی میبندد؟ او داردت و، من نه....