یافا

متن مرتبط با «شش تایی ها» در سایت یافا نوشته شده است

سه نقطه های عزیز

  • نیلوبلاگ

    ....... عزیز و گرامی زبان من قاصر است از گفتن خوبی ها و لطفهایی که شما از روز اولی که چشممان بهم افتاد، در حق من داشته اید. ولی این روزها و این ماهها. روزها و ماههای عجیبیست. میگویم عجیب چون نمیشناسمش، چون هر روز غافلگیرم میکند. هر روز با چشم های گ...

    ادامه مطلب
  • چهارده. wtf?

  • نیلوبلاگ

    وحشت میکنم، وحشت میکنم از حجوم ناگهانی این همه اشک به صورتم. هنوز به دقیقه نکشیده، صدای هق هق ام بلند میشود و قطره های اشک پشت سر هم از بینی ام چکه میکند، در به در دنبال دستمال میگردم، پیدا نمیکنم پس دوباره پناه میبرم به دستمال های پخش و پلای نیمه خیس باقی مانده از راند قبلی....

    ادامه مطلب
  • یازده. شما زامبی های بی شاخ و دم

  • نیلوبلاگ

    نمیخواهم بگویم که همیشۀ خدا دختر خوبۀ قصه بوده ام. مسلما خیلی از جاها آگاهانه ستمگر بوده ام، قطعا خیلی وقتها شلاق ظلم به دست گرفته ام و کسانی را به شدت نواخته ام. اما با این حال دیگرانی که ناخودآگاه ظالم و ستمگرند و مثلا "اقتضای طبیعتشان این است" و "دست خودشان نیست" را نه تنها بیگناه نمیدانم که ذاتا پست میشمارمشان. ...

    ادامه مطلب
  • سه. چشمهایش

  • نیلوبلاگ

    برق چشمهایش موقع دیدنم دیدنی بود....

    ادامه مطلب
  • چهار.

  • نیلوبلاگ

    یادمان نرود، یادمان نرود شبهایی را که از فرط بغض خوابمان نبرده. شبهایی که تا صبح دنده به دنده شدهایم، ناخن جویده ایم و زیر لب حرف زدهایم. یادمان نرود که آدمها هر قدر هم پارۀ تن و رفیق گرمابه و گلستان و عاشق سینه چاک، زخم میزنند. زخم میزنند و هیچ هم حالیشان نیست که شما را هاج و واج در بهت و سرگردانی و ناباوری فرو برده اند....

    ادامه مطلب
  • شش.

  • نیلوبلاگ

    من خواهر ندارم. تمام. 28/3/95 پ.ن. کی یاد میگیرم؟ کظم غیض را میگویم. کی یاد میگیرم کمی باید صبور بود برای رسیدن و شدن و به دست آوردن؟ ....زود شاید....

    ادامه مطلب
  • هشت. من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

  • نیلوبلاگ

    نیم ساعت است که با یک لبخند پت و پهن و دماغ قرمز نشستهام روی تختم، نگاهم را دوختهام به صفحۀ گوشی و نقل بی عیب و ایرادت را از داییام، وقتی یک پسربچۀ هفت سالۀ تازه محصل، با کولهپشتی آبی آسمانی و موهای بور لخت بود، میخوانم، پسربچهای که تا مدتها به مدرسه نمیرفت، مگر اینکه مادر و میلهای بافتنیاش، انتهای کلاس نشسته باشند. تصدقت گردم، قربان آن خندههای از ته دلت بروم من. آخر چرا زودتر دستگیرم نشده بود؟ منی که بیست و شش سال تمام سر میز صبحانه و نهار و شامی نشستهام که تو در راس میز بودهای، تو و خاطرات پرجزئیاتت که گاهی هم با بی حوصلگی و به بهانۀ ...

    ادامه مطلب
  • نه. فرهادم

  • نیلوبلاگ

    پسردار که شدم، اسمش را فرهاد میگذارم. چه کسی بهتر از پسر تو که فرهاد خوانده شود، که تیشه به دست بار بیاید، که عاشقی را پیش بابایش مشق کند.......

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چهار قل | چهارشنبه سوری | چهار جوک | چهار تخمه | چهار فصل | چهار شگفت انگیز | چهار برگ | چهار میثاق | چهار اثر از فلورانس | شش رنگ