
وحشت میکنم، وحشت میکنم از حجوم ناگهانی این همه اشک به صورتم. هنوز به دقیقه نکشیده، صدای هق هق ام بلند میشود و قطره های اشک پشت سر هم از بینی ام چکه میکند، در به در دنبال دستمال میگردم، پیدا نمیکنم پس دوباره پناه میبرم به دستمال های پخش و پلای نیمه خیس باقی مانده از راند قبلی....
ادامه مطلب
غوطه میخورم، غرق نمی شوم. تماشا بس نیست؟ کی تمامش میکنی؟...
ادامه مطلب
نمیخواهم بگویم که همیشۀ خدا دختر خوبۀ قصه بوده ام. مسلما خیلی از جاها آگاهانه ستمگر بوده ام، قطعا خیلی وقتها شلاق ظلم به دست گرفته ام و کسانی را به شدت نواخته ام. اما با این حال دیگرانی که ناخودآگاه ظالم و ستمگرند و مثلا "اقتضای طبیعتشان این است" و "دست خودشان نیست" را نه تنها بیگناه نمیدانم که ذاتا پست میشمارمشان. ...
ادامه مطلب
شهر هرت که نیست فا جان. خدا جای حق نشسته است . بالاخره این بیست و پنج سال سرگردانی و بغض و بلاتکلیفی، نتیجه ای، دلیلی، چیزی دارد....
ادامه مطلب
یادمان نرود، یادمان نرود شبهایی را که از فرط بغض خوابمان نبرده. شبهایی که تا صبح دنده به دنده شدهایم، ناخن جویده ایم و زیر لب حرف زدهایم. یادمان نرود که آدمها هر قدر هم پارۀ تن و رفیق گرمابه و گلستان و عاشق سینه چاک، زخم میزنند. زخم میزنند و هیچ هم حالیشان نیست که شما را هاج و واج در بهت و سرگردانی و ناباوری فرو برده اند....
ادامه مطلب